بهار
زمانه می برد ما را سوی بهاری که می آید
بدینسان سالیان به حیرت می گذرد
و من هنوز مانده ام؛
که چه را بگویم،
یا چه را به که گویم؟!
هنوز
زمستان از آسمان می بارد
و من ،
هنوز ، باران زده ی اضطراب پاییزم
زمستان به بهار می رسد
من
از پاییز
به پاییز
میروم
هنوز
زمستان از آسمان می بارد
و من ،
هنوز ، باران زده ی اضطراب پاییزم
کودک برف جا پای مرا می پوشاند
و
گام های من ، هنوز برگ های آتشین پاییز رنگ را
به هزار تکه می میرانند
چلچله ها به بهار رسیده اند
من،
هنوز ، کوچشان را نگرانم
زمستان پشت دیوار لحظه ها تار می زند،
رنگ های من ، هنوز، پر از ترانه ی پاییزند
آری
زمستان به بهار می رسد
من
از پاییز
به پاییز
میروم
….
بهار
بهار
بگذار
گنجشکهای خرد
در آفتاب مهآلود
بعد از ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
در حرارت ولرم والر
به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند
سلام بر آنان
که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
و میدانند هیاهوی گنجشکهای حقیر
ربطی با بهار ندارد
حتی کنایهوار
بهار غنچة سبزی است
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد
بشقابهای کوچک سبزه
تنها یک «سین»
به «سین»های ناقص سفره میافزاید
بهار کی میتواند
این همه بیمعنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید
نه آنکه تقویم بگوید.. . . .















