از قاصدک

3237990507_a033080c2b

من به ساده گی چشم انتظار تو بودم تا با هم از میانه ی زندگی گذر کنیم. تو آمدی و ما تا کنار افق رفتیم.
من به ساده گی گمان بردم که تا تو راهی نیست اگر من با تو باشم و با خود باشم و افق پیش رویم باشد. تو رفتی و من در کنار ویرانه ای بر جای ماندم که هیچ چشم اندازی به افق نداشت.
حالا نشسته ام و فکر می کنم که تو هرگز نیامده ای. تو رفته ای و مرا در جایی که نه مال من بود و نه مال تو به ساده گی جا گذاشته ای.
خوب است که افق در جایی دور نمایان است و گرنه من باز هم ساده لوحانه خیال می کردم دنیا به آخر رسیده است

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

بهار رسیده است

2

بهار که بیاید و درخت که جوانه بزند و شکوفه که بشکفد و نسیم که بوزد و نم باران که بزند, تو دیگر نمی خواهی که سردت باشد.
س اول سرماست.
از خواب که بیدار شوی بهار آمده است, سرما رفته است و آفتاب دیگر رنگ پریده نیست. چشم تو حالا می خواهد بخندد.
س اول سراب است.
ارغوان و اقاقی و آلاله به ناگاه می شکفند و چشمهای عالم می خندد به روی آفتابی که پررنگ می تابد.
س اول سبز است.
پنجره ها باز می شوند به روی باغهای پرشکوفه و باغچه تنش را از اندوه می تکاند در آغوش صبا که او را دربر گرفته است.
س اول سرخ است.
بهار رسیده است و زمین نفس می کشد و آفتاب کنار مهتاب می نشیند و جهان در گذر است.

از وبلاگ شرقی (قاصدک عزیزم)
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

فروردین و اردیبهشت

157j3v7

فروردین و اردیبهشت هم فرا می رسند…

قمری های بی خیال هم فهمیده اند

فروردین است

اما آشیانه ها را باد خواهد برد

خیالی نیست

بنفشه های کوهی هم فهمیده اند

فروردین است

اما آفتاب تنبل دامنه را باد خواهد برد

خیالی نیست

سنگریزه های کناره ی رود هم فهمیده اند

فروردین است

اما سایه روشنان سحری را باد خواهد برد

خیالی نیست

همه ی این ها درست

اما بهار سفرکرده ی ما کی بر می گردد ؟

واقعا خیالی نیست ؟

سید علی صالحی


با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

می - ر - سی

2621999-md

آمدنت چیزی نمی خواهد
که دریغش می کنی؛

….

تنها سه نت کافی است
و بعد از آن
تو از راه ” می ر سی “

کارما
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

هجوم

3106977-lg1


پیاده‏رو برفی
پیاده‏رو آفتابی
آدم‏ها شتابان
آدم‏ها سرگردان
شهر
شهر اما خالی‏ست
وقتی تو نباشی.

از وبلاگ شرقی ( قاصدک)
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

از قاصدک

g34

دیگر نمی آید.
من تاب سکوت ندارم
و اتاق
از پاییز بعد از رفتن او هم
خالی تر است.
دیگر نمی آید.
من تاب صدا هم ندارم
و اتاق
از بهار پیش از آمدن او هم
خالی تر است.
دیگر نمی آید
و من این جا
به انتظار زمستان ایستاده ام.

….

میری با اینکه میدونی من از تنهایی میترسم
میری وقتی احوال دلم رو از تو میپرسم …
از اینجا گوش بدین :Ham Nafas
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

از لحظه و آدمها

32flfl53r6w3wzinqnq7

بعضی آدم‌ها، آدم فاصله نیستند، از بس که فاصله سرخودند، از بس که خودشان خودشان را یک عالمه راه، دور نگه می‌دارند.

بعضی آدم‌ها، باید همسایه باشند با همه‌ی آن‌ها که مهرشان به دل‌شان هست. نه که بیابان و خار مغیلان بترساندشان ها، نه… فقط باید آن‌قدر نزدیک باشند، که شرم، که تردیدها، این “که چی”‌ها، این خود را مسخره دیدن لعنتی، این اندوه بی‌پیر که یک‌هو رنگ می‌اندازد روی همه‌ی شوق رفتن و رسیدن، اصلا وقت نکنند که سر برسند.

بعضی آدم‌ها، گاهی دل‌شان می‌خواهد بروند دم در خانه‌ی دوست‌شان، زنگ در را بزنند، هدیه‌ای، حرف کوچک خنده‌داری، دلگرمی ناچیزی، بگذارند توی گودی دست‌های محبوب‌شان و بعد آرام مشت‌اش را ببندند، تندی ببوسندش، لبخند خل‌خلکی بزنند و زود برگردند، آن‌قدر زود، که تا نرفته‌اند دوست‌شان وقت نکند مشت‌اش را باز کند، که درست و حسابی بفهمد چی به چی بوده.

بعضی آدم‌ها، آدم فاصله نیستند، از بس که ممکن است توی راه پرکردن این فاصله‌ها، دل‌شان بگوید نرو، و راه نیمه رفته را برگردند. از بس که این نیمه‌رفتن‌ها را به پای نرفتن‌شان می‌نویسند، از بس که کسی خبردار نمی‌شود از آن همه شوقی که تا نیمه زنده مانده و بعد، مرده. از آن دلی که قرص و قایم نشده به این‌که می‌تواند برود. دلی که یاد نگرفته تنها هم که باشد، خل‌خلی‌هایش را دست کم نگیرد.

این شهر، این دنیا، گاهی از جنس این آدم‌ها نیست. از جنس هوس کردن جایی، دلتنگی برای دوستی، خانه‌ای، و زود، قبل از رسیدن تردید‌ها، رسیدن به‌ش.

برای آدم‌هایی که زنگ تلفن به دومی و سومی که برسد، می‌پرسند از خودشان که زنگ نمی‌زدم بهتر نبود؟، این شهر و خیابان‌های شلوغش، این دنیا و راه‌های دورش، جای خوبی نیست گاهی.

با این همه، کی می‌داند؟ چه کسی می‌فهمد که این آدم‌ها چه سر نترسی دارند، و برای هر دیدار تازه، هر هدیه، هر جمله‌ای که سکوت را بشکند، چه‌قدر، چه‌قدر، در سکوت، می‌جنگند؟

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

یک عالمه پاییز وآدمها

2780123-md1

می‌خواهم برگ‌ها را نگه دارم که نریزند،

یا ابرهای پرباران که نروند،

یا صدایش که وقتم برای شنیدنش تمام نشود…

و همه‌اش شبیه این که بخواهی آب را توی مشت بگیری.

هی… با خودم فکر می‌کنم همه این آدمها چطور از روی ستاره‌باران این‌روزهای خیابانها رد می‌شوند و مثل من وسوسه نمی‌شوند خم شوند و یکی از این برگهای خوشرنگ را بردارند که مثل قدیمها بگذارند زیر فرش، بعد آخر زمستان برش دارند، بویش کنند و بوی باران مستشان کند و بعد بچسبانندشان روی دیوار اتاق؟

* گوش می‌کنم به این لعنتی و فقط می‌تونم بگم٬ لعنتی.

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

برای انسان، که زکات زنده بودنش مرگ است

از اولش هم فهمیدم. از همان روز اولی که دیدمش. نشسته بود و احمقانه به من نگاه می کرد. از آن نگاه ها که دلت می خواهد بزنی توی گوش طرف. اینجا کشتارگاه نیست. اتفاقا خیلی هم شیک و قشنگ است. گوسفندانش هم بع بع نمی کنند. آرام نشسته اند پشت میزشان و کار می کنند. گوسفندهای پروار بیچاره. همه مهربانند با گوسفندی که می خواهند سرش را ببرند اما اول بهش آب می دهند. همان طوری آرام آرام بهش نزدیک می شوند و کمی نوازشش می کنند. بعد کمی آب در حلقومش می ریزند و حیوان زبان بسته هم گمان می کند همه چیز روبراه است. بعد ناگهان می زنندش زمین و پشمهایش را می گیرند و گردنش را می گیرند بالا و لبه تیغ چاقو را می گذارند روی شاهرگش.

مثل همان روز ظهر که بردنم بیمارستان تا شکمم را پاره کنند و موجودی را از من بیرون بکشند و به سلامتی فتوحاتشان جشن بگیرند. من دولا دولا راه می رفتم و درد می کشیدم و می خندیدم. همه می خندیدند. مثل فاتحان سرزمینهای دوردست که نیزه به دست گرفته اند و یک پایشان را گذاشته اند روی سر قربانی و با نیشخندی عکس یادگاری می گیرند.
(مشاهده کامل این مطلب)

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

جستجو