با دلی گرفته
تن داده ام
به حاشیه ی ندیدنت
با دلی گرفته
و چشمانی
در انتظار گنجشک ها
مرا با بهار آشتی بده
به اندکی جوانه
دلخوشم
….
مسیح اسماعیلی
بر باد رفته
اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.
داری دور می شوی
دارم دور می شوم
داری دور می شوی
دور می شوم
دور می شوی
باد دستم را تکان می دهدو
تو دست تکان می دهی
- دور دست ها
تو را دور می کنند -
تو هی دست تکان می دهی !
بگو چگونه نگاهم را
از جاده ای بردارم
که نیمه ی مرا در خودش پیچیده است ؟
و کسی که چشمش را روی صورتم بست
هرگز ندید
جاده ای را
که با شکم بر آمده اش
هی دور خودش پیچید و
خیابان ریخت میان ما
و توهم ناباوری با چه سرعتی به من برخورد می کند
که فاصله
چه دردها که نمی کشد
که فاصله
چه کارها که نمی کند
که فاصله
به دوری ات قسم
جدایی مان را از دو طرف درد می کشد .
منیره حسینی
که دیده نشوی
به خودت مگیر شیشه ی پنجره
تمیزت میکنن
که کوه را بی لَکه ببینند
و آسمان را بی چِرک
به خودت مگیر شیشه …
تمیزت میکنند
که دیده نشوی
…
علیرضا روشن
تکرار
هر بار که می خواهم به سمـتـت بیایم یادم می افتد
”دلـتـنـگی”
هرگز بهانه خوبی برای تکرار یک اشتباه نیست….!
دلتنگی
دلتنگی
خیابان شلوغی است
که تو در میانهاش ایستاده باشی
ببینی میآیند
ببینی میروند
و تو همچنان
ایستاده باشی
علیرضا روشن
دلم
راه از باریکی ، دیگر نیست شده
ایستگاه دلم
برای تنگ شدن دیگر جا ندارد
باید امشب سوار اولین قطار شوم
به مقصد آغوش تو
دلتنــگی
دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . . . .
























