
به صد رسیده بودی
چشم بسته
گرچه قرار ما یک بازی ساده بود
نیامدی بگردی
و شاید از هزار هم گذشته بودی
من پشت درختها زرد می شدم
و دیگر خیال پیدا شدن
از سرم پرید.

من به شکل ساده ای من هستم.
اگر این جا نیستم, گم نشده ام.
به سادگی فراموش شده ام.
…
همین.
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
ضربان قلب حکایتی را که برای عمر گذشته تعریف کرده برای عمر نگذشته بازگو می کند

با حاصل جمع عمرهای سپری شده هم نمی توان یک لحظه زندگی کرد .
حاصل جمع شبها هم نمی تواند دامن سفید خورشید را به اندازه یک سر سوزن لکه دار کند
زمان حاصل جمع گذشته و آینده است .
بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم
تولدم مبارک

عاشق که می شوی خیال تو یعنی حکومت دوست، دنیایی داری با شناسنامه ا ی کهنه و پیراهنی پر از پونه و پروانه های بنفش …

باد اگر آمد شناسنامه ام برای او … باران اگر آمد چشم هایم برای او … تنها دعا کن که لای کتاب کهنه را نگشاید

روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و … با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب داردخواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد … دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! … کمتر سادگی کند! حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست ! دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد ! می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! … دارد یاد میگیرد کم کم عاقلانه عاشقی کند…
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
پروردگارا!

در آفتاب کم رنگ زندگیم و پیاده رویی که نمی دانم به کدامین خیابان منتهی می شود و در طلاطم شاخه های بی برگ، زیر چتری که مرا از باران مهربانت جدا می کند به دنبال نیمکتی می گردم که لبریز از رویاهای کودکانه و آرامش دل های بی قرار باشد آنگونه که بتوانم تو را در ذره ذره وجودم احساس کنم

امروز کسی باش که واقعا آرزو داری
مهربان و باگذشت
ساده و شفاف
پاک و خالص
با انعطاف و مددرسان
رنج و نگرانی را کنار بگذار
به لحظات زندگی چنان ارزش بده که آرزو داری
به دنبال شوق و امید باش
فقط یک روز بی ضرر باش
و برای همگان مفید باش
حقیقت را دریاب
نیت کلام و کردار و گفتارت را آرامش بده
اگر باورت نکردند
نهراس
بر ناتوانی خود برای رسیدن به خواستهای مهر آمیزت غلبه کن
چنان با محبت رفتار کن که دلیلی برای شرمسار بودن از خودت نداشته باشی
پیش داوری هایت را کنار بگذار که رنج پیش از آن حتمی است
همین امروز از بخشش آکنده شو
کس نمی داند فردا چه در راه است
زندگی کوتاه است
درگذشته ها نمان
نگران آینده نباش
فقط یک روز لحظه های امروزت را باامید و اشتیاق به سمت مسیر ی تازه و سپید ببر
در تاریکی به دنبال چه میگردی ؟
چرانور را نمی جویی ؟
لا اقل یک روز کسی باش که واقعا آرزو داری
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید

آدمهای زندگی من مثل خطوط موازی و پیش رونده ای می مانند که در یک انیمیشن سینمایی به سرعت رشد می کنند، بعضی ها پهن و پر تاثیرند و بعضی کم عرض مثل نخ، بعضی هم آنقدر فاصله شان نجومی شده که دیگر به چشم نمی آیند، گاهی هم پیش آمده که به رغم تمام اید ئولوژیهای مدون ذهنم تک و توکیشان را با قیچی چیده ام.
در این میان چند تایی هم هستند که دیگر به یقین می دانم که خواهند بود، به نازکی نخی هم که باشند، خیلی هم که عقب مانده باشند، اما همیشه به چشم می آیند، مسیر خودشان را به هیچ کس واگذار نمی کنند و گاهی مثل این روزها یکدفعه مانند لوبیای سحر آمیز قد می کشند و خودشان را می رسانند
گاه به وحشت می افتم که من اینهمه را چگونه دوست بدارم، کدام گوشه احساسم را برای هرکدام تقسیم کنم و این زنجیره تسلسل آدمهایی که در سطح محبت من قد می کشند کی متوقف خواهد شد، گرچه می دانم هرگز…
و این نیز سوالیست که این روزها در مغزم می تابد… چگونه باید همه گان را دوست می داشت؟ همگانی که اگر کوچکترین خللی در توازیشان رخ دهد مثل سیهمای لخت اتصالی می کنند، جرقه می زنند و آتش می گیرند.
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
وقتی که از تو حرف میزنم همه فعل هایم ماضی هستن حتی ماضی بعید … ماضی خیلی خیلی بعید کمی نزدیک تر بنشین دلم برای یک حال ساده تنگ شده است

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
بازی بود اما من نمی دانستم.
مشت وا کردم.
گل شد. بهار شد.
مشت وا کردی.
پوچ شد. پاییز شد.
بازی بود.
حالا دستهایم خالی خالی ست.

سلام.
…
من می نویسم :
همینجوری…
اگر دستی به سوی دلها دراز کردی, یادی از دل من کن که رفت و سوخت و گم شد.
Post By anita @ April 29, 2006 05:38 PM
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید

در نی نی چشمانش نیزاری ست.
همین که چشم ببندد, باد در میان نی ها می پیچد و نای تو پر نغمه می شود.
دل نگران مباش…
همین که چشم ببنددی, نی ها را نار می سوزاند و نی لبک تو پر نوا می شود.
نگران دل مباش….
نی نی چشمانش نینوایی ست که در آن نای و نفست سوخته است .
نگران مباش…
گرم آتش شو
!
تصویر مرا قاب کن
تا میان چهار چوب بمانم
تا همیشه
و بیاموزم
که مرز برای گذر نیست.
برای نرفتن است .
Post By anita @ April 29, 2006 05:46 PM
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
٭ صندلی های خالی همه شبیه همدیگرند.
حالا هی بشین و انتظار بکش که گرد و غبار روی صندلیها را بپوشاند و دیگر خالی بودنشان توی ذوق نزند.
پنجره را که بسته باشی گرد و غبار از کجا بیاید آخر؟
گردباد که بیاید همه چیز را از جا می کَند.

میدانــی ؟
مــن هیــچ بـغضی را ارزان
نـفروختـــهام
تنهـــا ،
سـایـههـــای حضــورم را
پــوششی میکنــم
بــر شانـههــای عریــان غـرورت
تــا ،
غــریبــهای عبــور نـکـنـد .
او بر پلک هایم ایستاده است
و موهایش در موهایم
رنگ چشمان مرا دارد
بدن دستان مرا دارد
او در سایه ام فرو می رود
مثل یک سنگ در آسمان.
او هیچوقت چشمانش را نمی بندد
و نمی گذارد بخوابم
و رویاهایش در روز روشن
خورشیدها را تبخیر می کند
و مرا به گریه و خنده وا میدارد
و به صحبت کردن

وقتی که چیزی برای گفتن ندارم.
Post By anita @ April 29, 2006 06:03 PM
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید

به شدت در حال ورق ورق کردن گذشته ام هستم، ناخودآگاه همه آن خلاء ها و پرونده های راکد، آن علامت سوالهایی که گاه سالها بود در بایگانی مغزم خاک می خوردند دوباره از رکود درآمده اند و گاه جزئی و گاه به کل مرور می شوند، بعضیهایشان هم با اینهمه گذشت زمان رنگ سادگی به خود می گیرند و جواب می گیرند، از هر فصلی برگی…
انقلاب آرامی در درونم شکل گرفته، نمی دانم چرا دوباره احساس بلوغ می کنم، بلوغی که هنوز در گیر و دار دورگه ای صدایش نفس می کشم، صدایی که باید همین روزها صاف تر از اینها باشد
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
دلت که بشکند هم سراغت را نمی گیرند.حالا که چیزی هم نشکسته دیگر چرا چشم انتظاری؟
به هر حالوقتی به کودکی عقبمانده غذا میدهی گاهی ده بار رویات بالا میآورد هرگز به ذهنات نمیرسد به صورت معوجاش سیلی بزنی گاهی در شهر هم بدنهایی درست با روحهایی کج شاید بیست بار رویات بالا بیاورندفرقی میکند؟

می دانی …
این روزها جیبهایم دیگر خالی نیستند. دستهایم را مشت می کنم در جیب. نگاهم اما خالی ست. انگار بادبانی بی باد. یا بومی بی رنگ.
تنم به هراس آغشته است. هراس از نیامده نیست. هراسی است که گذشته اما نرفته است. مانده, جا خوش کرده است.
مثل دیشب که این همه دست مهربان کنار دستم بود اما من ناگزیر فرسوده می شدم و گم می شدم.
می دانی…
این روزها دیگر نشستن و آرمیدن و به خواب رفتن, آسودن نیست.
من از لحظه ای به لحظهُ دیگر سقوط می کنم بی آنکه بیافتم.
به گمانم گم شده ام.
گمراه نه, گم شده ام در راهی که افقش به ناکجا رسید.
همه چیز را با هم و بی هم می نویسم.بی زمان است و پراکنده.بس که بیقرارم. همیشه گفته ام …انگار قرار من در بیقراری ست.
Post By anita @ April 29, 2006 06:10 PM
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
غمگین تر از زمستان کیست ؟
پاییز
- او هیچ گاه بهار را ندیده است…

پاییز هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد با این همه وقتی از منبر باد بالا می رود درخت ها چه زود به گریه می افتند .
پاییز طلایی رنگ رنگ برگ ریز من… امسال هم گذشت و عاشقانه هایم را با تو سرودم مرا ببخش که نگذاشتند رنگهایت را به نظاره بنشینم. خش خش برگهایت را زیر پاهایم حس کنم …از بارش باران سوزنیت بروی صورتم احساس رهایی کنم …
امروز همان فردایی است که دیروز اینقدر منتظرش بودی!
بدون ملاحظه ایام را می گذرانیم، خیلی کم می خندیم، خیلی تند رانندگی می کنیم، خیلی زود عصبانی می شویم، تا دیروقت بیدار می مانیم، خیلی خسته از خواب برمی خیزیم، خیلی کم مطالعه می کنیم، اغلب اوقات تلویزیون نگاه می کنیم و خیلی بندرت دعا می کنیم…
زندگی ساختن را یاد گرفته ایم اما نه زندگی کردن را ؛ تنها به زندگی سالهای عمر را افزوده ایم و نه زندگی را به سالهای عمرمان
فضای بیرون را فتح کرده ایم اما نه فضای درون را، ما اتم را شکافته ایم اما نه تعصب خود را
(مشاهده کامل این مطلب)
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
گاهی فکر می کنم هر چه می گذرد تغییرات درون من هم عجیب تر می شود. می نشینم به انتهای انتهای همه چیز فکر می کنم و وقتی هیچ چیز پیدا نمی کنم خودم را به کوچه علی چپ می زنم. دلم می خواهد به فردای خودم فکر کنم ولی امروزم آنقدر سریع می گذرد که انگار هیچ فرصتی برای فردا نخواهم داشت و این امروزها و فرداها با سرعت برق و باد از کنار گوشم می گذرند و من خیلی غیر رمانتیک. و نمی دانم که لحظه های کوتاه خوشی و آرامش من چرا همیشگی نیستند. و نمی دانم که تا کی همیشگی نخواهند بود و نمی دانم که اصلا همیشگی بودن بهتر است یا همیشگی نبودن. ولی یک چیز را خوب می دانم. و آن اینکه در این چند سال چیزهایی از زندگی یاد گرفتم که شاید در وضعیتی غیر از این، تجربه کردنشان برایم غیر ممکن بود. و آن تجربه های بعضا نه چندان شیرین را با هیچ چیزی تاخت نمی زنم.

قبل ترها، نمی دانستم کودک درونم را چگونه مجاب کنم که همه ی چیزهای خواستنی، دست یافتنی نیستند. اما این روزها گاهی مثل یک معجزه، آنچه را که در ذهن دارم، پیش رویم می بینم. و هیچ جواب فیزیکی برای این راز بزرگ پیدا نمی کنم. جواب رازهای پیش روی من ، فقط روزها و شبهایی هستند که با قیمت گزاف زندگی ام می گذرانمشان….
اینروزها بهتر است سکوت کنم … س سکوت که یادت هست … عادت کردم
سرد
ساکت
سنگی
همین …

از پشت پنجره آسمان را نگاه می کنم که ابری و گرفته است. هوا آنقدر سرد است که ناخودآگاه می لرزم. صبح شده. س اول سرماست …
برف.برف.برف.. من صدایی می شنوم و در عمق وجودم پنهانش می کنم…
صدایی هست در بطن این سکوت. صدایی که مرا می خواند.
با شمایم که دلتان خوش است به این لحظه گذرا… بهتر است خودتان را تعریف کنید نه دیگران را نقد …
میدانید! این نیز میگذرد …
Post By anita @ February 27, 2006 10:19 AM
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
اگر زنی رنگ شاد بپوشد رژ لب بزند ، و کلاه عجیب و غریبی سرش بگذارد ، شوهرش با اکراه او را با خودش به کوچه و خیابان می برد . ولی اگر کلاه کوچکی بر سرش بگذارد و کت و دامن خیاط دوز تن کند شوهرش با کمال میل او را بیرون می برد و تمام مدت به زنی که لباس رنگ شاد پوشیده و کلاه عجیب و غریب سرش گذاشته و رژ لب زده است خیره می شود !!! “بالتیمور بیکن

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
دلم می خواهد خودم را ، این روزهای لعنتی را ، آیه های سیاه را ، همه رو همه را بالا بیاورم و دوباره بشود روز از نو ، روزی از نو .. پست شده ام این روزها ، خیلی ــ سیاه و بسیار بسیار زشت ــ !

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
کاغذ سفید را هر چه قدر هم که تمیز و زیبا باشد کسی قاب نمی گیرد ، برای ماندگاری در ذهن ها باید حرفی برای گفتن داشت.
با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید