تو

تورا آرزو نخواهم کرد ،
هیچوقت !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیای
با دل خود ،
نه با آرزوی من

تورا آرزو نخواهم کرد ،
هیچوقت !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیای
با دل خود ،
نه با آرزوی من

حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند
همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن
همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
چقدر کم است

هیچ می دانستی
زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی
وقتی بود
که اسمم را با «میم» به انتها رساندی.

رابطه یعنی یه حرکت آهسته و پیوسته…
کنار هم بودن ما
مثل صاعقهست : کوتاه، پر نور، شگرف و منقطع

به جستجوی تو
بر درگاه کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها میگریم
در چارراه فصول،
در چارچوب شکستهی پنجرهای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد

عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد…
یعنی تو با صدای من سخن گویی…
با چشمان من ببینی…
و جهان را با انگشتان من کشف کنی…

بیزارم از این جبر جغرافیایی،
که دیدن
و لمس دست هایت را
ویزا-لازم کرده است. . .

بیهوده تلاش نمیکنم …
دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود …
تو را، من “تو” کردم،
در همین چند خط عاشقانه؛
وگرنه تو همان “او”یِ دیروزی

آنشب تو در یاد من بودی.
نپرس چطور.
نگو مگر بیخاطرهگی هم یاد میآورد.
اینها را گمان من این است که میدانی.
بعد تو آمدی.
تو انگار آنقدر در یاد من قوی بودی که آمدی.
بگذار نگویم خیال.
بگذار نگویم تصور.
یاد، آخر، چیزِ دیگری ست.
یاد یک حجمی از تعلق گنگ دارد.
یاد دلوارتر از خیال است.
یاد انگار چنگ میزند و تکهیی را جابهجا میکند در درون.
آنشب تو در یاد من بودی و تا آستانهی همین کلمات آمدی.
آن حال من نه از هوای پشت شیشه بود، نه از درد توی شانه و نه از خالی بیپیرِ درون.
تو در یاد من بودی
نپرس
….

نه با کسی بحث کن، نه از کسی انتقاد کن.
هر کسی هر چی گفت، بگو حق با شماست و خودت رو خلاص کن.
آدم ها عقیده ات رو که می پرسند، نظرت رو نمی خواهند،
می خواهند با عقیده خودشان موافقت کنی.
بحث کردن با آدم ها بیفایده است..