روزی
لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد.
لبخند بزن!
بدون انتظار پاسخی از دنیا ،
بدان روزی دنیا انقدر شرمنده می شود که به جای پاسخ لبخند ،
با تمام سازهایت می رقصد.
همهی راز علاقهی آدمی به آدمی همین رویای سادهی رفتن وُ بعد بیخبر آمدنهای همیشهی اوست.
حالا کمی آرامتر صحبت کنید،
بادهای بیراهِ سایهنشین حسودند!
دریا موج میزند
ماهیها را جمع میکند
و ادارهی شیلات را
فرا میخواند.
کدام شما
لرز دهان ماهیها را
بر جدارهی رگهاتان
احساس میکنید،
زیر پوست کدام شما
ماهیها جمع میشوند
و چشم گل آلودشان میسوزد
دریا موج میزند
و ما اکنون
در کامیون بزرگی در راهیم
در اضطراب تودهیی از ماهیها
که دعا میخوانند.
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن وفا کن
ماییـم و موج سودا
شـب تا به روز تنـها
خواهی بیـا ببخـشا
خواهی برو جفا کن
آرزو کن آن اتفاق قشنگ بیفتد
رویا ببارد
دختران برقصند
قند باشد
بوسه باشد
خدا بخندد بخاطر ما
ما که کاری نکرده ایم…
خداوند یک شخص نیست بلکه تنها تجربه ای است که تمام هستی را به پدیده ای زنده مبدل می سازد؛ تنهایی او مطرح نیست. او با زندگی می تپد…!
با زندگی که دارای ضربان است.
لحظه ای که دریابی که دل هستی می تپد
خداوند را کشف کرده ای
وداع را از پیش اعلام نمیکنی
پاییز
چکمههایت را برمیداری
و به راه میافتی.
زمستان
خود را دفن میکنی
بی هیچ ردپایی.
بهار
همچون باد به دنیا میآیی
و تابستان
به نام عشق میسوزی.
در خانهی تو زمان آب میشود
یک ارکستر سمفونیک
هوا توفان می شود
دارند اورتوری از واگنر اجرا می کنند
و مردم صندلی های زیر درختان را ترک می کنند و
به داخل ساختمان هجوم می برند
زن ها خنده های عصبی می کنند و مردها با تظاهر به آرامش
سیگارهای خیس را زمین می اندازند
موسیقی واگنر ادامه پیدا می کند و همه زیر سقف عمارت اند
حتا پرنده ها هم زیر سقف پناه گرفته اند
حالا ارکستر راسپودی مجار شماره ۲ اثر لیست را اجرا می کند
و هنوز باران می بارد
،ولی نگاه کن
مردی تنها زیر باران نشسته است
و به موسیقی گوش می دهد
ارکستر را ادامه می دهد
او شب زیر باران نشسته و گوش می دهد
یک ایرادی توی کارش هست، این طور نیست؟
او فقط آمده تا موسیقی گوش کند
هیچکس برای دیگری نمینویسد،
چیزهایی که میخواهم بنویسم هرگز موجب نخواهد شد آن دیگری که دوستش دارم مرا دوست بدارد…
نوشتار دقیقاً همان عرصهای است که «تو آنجا نیستی»،
این آغاز نوشتن است.
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می گیری که خیلی می ارزی.
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمی دانم
اینجا شده پاییز ، آنجا را نمی دانم
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمی دانم . . .
پاییز مسافر بود
من تا آسمان را نگاه کردم، تا ساعتم را کوک کردم
من تا گلهای پیرهن را از رویا و روز و شب رها کردم
رفت
دیگر به باران ایمان داشتم
نه سیبی در بشقاب بود
و نه تکهای از آسمان آبی را در میان ملافههای سفید
جای میداد
پاییز رفت
با پاییز رفته بود
پاییزهایی دیگر آمدند
مرا پیر کردند و رفتند …
بر تنم زخم پاییز دهان میگشود
صدای برگها را با صدای قلبم
گاهی اشتباه میگرفتم
دیگر در پیرهن و شب گم میشدم
هر کس مرا صدا میکرد
به بیرون از پاییز دعوتش میکردم
بیرون از پاییز باد بود
نقشی از پیرهن بود که در باد پاییز با صاحبش گم شد
سنگها در پاییز از صدای پای من
شکسته میشدند و عتیقه میشدند
اما چه سود:
پیرهن الوان وقتی در پاییز بر درختان سرو شیراز ماند
و سپس با درختان سرو در زمان که دهان گشوده بود
نیست شد
چه کسی شهادت میدهد:
که من دوستش داشتم
و کبوتران میتوانستند بیدغدغه و بیدانه در دستانش پناه بگیرند
کسی باور نمیکند لبخندش میتوانست
پلی باشد که جمعه را به همه روزهای هفته
پیوند بزند
از این جمعه به آن شنبه …
Oct 3, 2010
من از زمانی که قلب خود را گم کرده است میترسم
من از تصویر بیهودگی این همه دست
و از تجسم بیگانگی این همه صورت میترسم
Sep 19, 2010