چیزی نگو

امروز به پایان میرسد
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمیگویم :
” فردا روز ِ دیگریست ”
فقط میگویم:
” تو روز ِ دیگری هستی … ”
تو “فردایی ”
همان که باید به خاطرش زنده بمانم …

امروز به پایان میرسد
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمیگویم :
” فردا روز ِ دیگریست ”
فقط میگویم:
” تو روز ِ دیگری هستی … ”
تو “فردایی ”
همان که باید به خاطرش زنده بمانم …

رابطه یعنی یه حرکت آهسته و پیوسته…
کنار هم بودن ما
مثل صاعقهست : کوتاه، پر نور، شگرف و منقطع

به جستجوی تو
بر درگاه کوه میگریم،
در آستانهی دریا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها میگریم
در چارراه فصول،
در چارچوب شکستهی پنجرهای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه میگیرد

عشق یعنی مرا جغرافیا درکار نباشد
یعنی ترا تاریخ درکار نباشد…
یعنی تو با صدای من سخن گویی…
با چشمان من ببینی…
و جهان را با انگشتان من کشف کنی…

بگذار
توی همین یک شعر
دوباره
عاشق هم باشیم
من نامت را صدا می کنم
تو بگو جانم
دنیا ناامن تر از آنست که فکر می کنی
گریه در آب چه لذتبخش است
من که انباشته هستم از اشک
داخل آب، اگر گریه کنم
تو نخواهی فهمید
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم در آب…

بیزارم از این جبر جغرافیایی،
که دیدن
و لمس دست هایت را
ویزا-لازم کرده است. . .