پایان سال
از دستان من نیاموختی
که من برای خوشبختی تو
چه قدر ناتوانم
من خواستم با ابیات پراکندهی شعر
تو را خوشبخت کنم
آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد
خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،
به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم
هفته پایان مییافت
ماه پایان مییافت
سال پایان مییافت
هنوز در آستانهی در
در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه میکردم
که کسی خوشبختی و جامهای نو به ارمغان بیاورد
مجموعه شعر، احمد رضا احمدی بیرجندی
چه خبره
خونههامون که پیداست
تکونده و پاک
تو دلهامون چه خبره؟
بعضی که نمی تونم ببخشم، دلم را ناپاک کرده
خب عیب از کسی نیست، من نتونستم آدم باشم شاید؟
مبنا براینه که چیزی را گردن کسی نیاندازیم
باید بهقول اشو: یک آسمان بود
ابرها میآیند و میروند
آسمان همچنان
بیرنگ و پاک است
البته با اندکی سرب و آلایندههای ساخت بشر
حالا….
پاک کنندة خوب سراغ نداری؟
با اینکه همة لکههای دلم، کهنه نیست
سنگ بسته
پاک نمیشه
از گندم تلخ :شهرزاد
سال نو
سال نو در راه است و سال کهنه کفش پوشیده بره
لطفا بده اندوه سال گذشته را هم با خود ببره
کینهها را بریز در جیبش
و
آرزوها را برای سال نو حفظ کن و بر کاغذی بنویس و در هفت سینت بذار
مالیات که نداره
میشود آزمود
از گندم تلخ :شهرزاد
بهار
زمانه می برد ما را سوی بهاری که می آید
بدینسان سالیان به حیرت می گذرد
و من هنوز مانده ام؛
که چه را بگویم،
یا چه را به که گویم؟!
نیاز
پروردگارا
لطفا فردا صبح
از روی آن یکی دندهات
بیدار شو
ما به خوشبتی نیاز داریم
تو به کمی تنوع
منبع : از اینجا
چقدر
چقدر باید بگذرد تا من در مرور خاطراتم
وقتی از کنار تو رد می شوم
تنم نلرزد ؟
بغضم نگیرد ؟
لعنتت نکنم ؟
منبع : از اینجا
حرف
اینگونه فکر نکن
که آدمها،
حرف تو را می فهمند.
در واقع آنها،
دارند
تو را
آهسته آهسته شبیه خودشان میکنند
حال کن
وجود تنها یک زمان را می شناسد؛
زمان حال
زمان گذشته را نمی شناسد،
چون دیگر وجود ندارد.
زمان آینده را نیز نمی شناسد،
چون هنوز نیامده است.
اشو
پرواز
آنکه می خواهد روزی پریدن را بیاموزد،
نخست باید ایستادن، راه رفتن، دویدن و بالارفتن را یاد بگیرد.
پرواز را با پرواز آغاز نمی کنند.
نیچه
رها باش
هزار بار در هزار توی این زندگی غرق می شوی
هر چه بیشتر دست و پا بزنی بیشتر غرق می شوی
کمی رها باش
رهاتر






















