سلام بر امروز
تقویم را نگاه میکنم
یک روز ، روز خداست
یک روز، روز جشن تحویل سال است ،
یک روز ، روز من است
امروز برای من است
میدانی
هرسال
پاییز که می آید
مهرماه که به نیمه میرسد
یادآورم میشود
که چقدر بزرگ شدم
من از روزهایی که دخترکی بازیگوش بودم جدا میشوم
و نشاط و شور عالم کودکی را در وجود تنها فرزندم به نظاره مینشینم
این روزها
بطور ملموسی
پر از بغضم و خاموش
دلخور نیستم ، غمگین نیستم
اما مثل همیشه هم نیستم
امروز دست نیافتنی میشوم
برای همه آنانی که در انتظار این روز و خوش امد گویی به من بودند
شرمنده هم شما
اما امروز میخواهم فقط برای خودم باشم
دخترک
روزهایم خسته و بی رمق می گذرند و … با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب داردخواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد … دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! … کمتر سادگی کند! حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست ! دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد ! می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! …

















