فاصله
از مهتابی خانهُ من
تا آفتابی خانهُ تو
یک دست فاصله ست.
دستت را
دراز کن
تا
مهتابی
آفتابی شود.
از مهتابی خانهُ من
تا آفتابی خانهُ تو
یک دست فاصله ست.
دستت را
دراز کن
تا
مهتابی
آفتابی شود.
من به ساده گی چشم انتظار تو بودم تا با هم از میانه ی زندگی گذر کنیم. تو آمدی و ما تا کنار افق رفتیم.
من به ساده گی گمان بردم که تا تو راهی نیست اگر من با تو باشم و با خود باشم و افق پیش رویم باشد. تو رفتی و من در کنار ویرانه ای بر جای ماندم که هیچ چشم اندازی به افق نداشت.
حالا نشسته ام و فکر می کنم که تو هرگز نیامده ای. تو رفته ای و مرا در جایی که نه مال من بود و نه مال تو به ساده گی جا گذاشته ای.
خوب است که افق در جایی دور نمایان است و گرنه من باز هم ساده لوحانه خیال می کردم دنیا به آخر رسیده است
اگر جهان سومی باشی، استاندارد و مقیاس های تمام اجزای زندگی تو، جهان سومی میشود… اینکه در سال چند بار لبخند میزنی…در روز چند بار گریه میکنی…راهی که تو را به بهشت و جهنم میرساند… و حتی جنس خدای تو هم جهان سومیست….
در این دنیای عجیب، دیدن دست برهنه یک زن هم میتواند براحتی تو را خطاکار کند و قلبت را به تپش وادارد…در این دنیا “سلام ” به غریبه و بی دلیل، نشانه دیوانگیست… لبخند بی جای زن هم دلیل فاحشگی اوست…
در این جهان سوم ، کسی را نداری که به تو بگوید چقدر مسواک و خمیردندان، واکسن، بوسیدن، خندیدن، رقصیدن خوب هستند…اینکه آینده خوب را خودت باید رقم بزنی و کسی قرار نیست برای این کار به تو کمک بکند…. اینکه همیشه جهان اول ، طاعون جهان سوم نیست…
گاهی فکر میکنی که به سرزمین جهان اولی ها مهاجرت کنی تا از جهان سومی بودن رها شوی…اما میفهمی که با مهاجرتت شادی ها، دغدغه ها، جهانبینی، خدا و معیارهایت هم با تو سفر میکنند…. گاهی میمانی که این جهان سوم است که کیفیت تو را تعیین میکند یا اینکه “تو ” جهان سوم را درست میکنی؟
چطور می شود بی آنکه زمزمه را فرا گرفته باشی فریاد زدن را از بر بدانی؟
بی آنکه زنده گی کردن را تجربه کرده باشی مرگ را با چشمان باز بلد باشی؟
بی آنکه شادی را روخوانی کرده باشی اندوه را بر دیوارها رونویسی کنی؟
…
چگونه می شود شادابی آدم ها را در کنج پستوها و پشت دیوارها و عمق تاریکی ها پنهان کرد؟
چگونه می شود نسل و نسل هایی را کوررنگ کرد تا جز سیاه و سرمه ای و قهوه ای رنگی نبیند و نشناسند؟
چگونه می شود یاد داد که پنهان کردن و وانمود کردن و انکار کردن شرط بقاست؟
یادش بخیر این ترانه با صدای آسمانی استاد شجریان اونوقتا چه با مسما بود
و البته الان!
…
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا، درمان نمیشود