اگر
اگر شبی فانوس نفسهای من خاموش شد،
اگر به حجله آشنایی،
در حوالی خیابان خاطره برخوردی
عده ای به تو گفتند،
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد!
تو حرفشان را باور نکن!
تمام این سالها کنار من بودی!
کنار دلتنگی دفاترم!
در گلدان چینی اتاقم!
در دلم …
تو با من نبودی و من با تو بودم!
مگر نه که با هم بودن،
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب،
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم!
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب تو را،
از آنسوی سکوت خوابهایم شنیدم!
تازه همین عکس طاقچه نشین ِ تو،
همصحبت تمام دقایق تنهایی من بود!
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ستاره باشد،
پس دلواپس انزوای این روزهای من نشو،
اگر به حجله ای خیس
در حوالی خیابان خاطره برخوردی …
یغما گلرویی
این مطلب ارسال شده در روز سه شنبه, شهریور ۲۲م, ۱۳۹۰ و ساعت ۱۲:۲۱ ب.ظ بوده و در دسته بندی نوشته های دوستان قرار دارد. شما میتوانید نظرات مربوط به این نوشته را از طریق لینک آر اس اس فید دنبال کنید.











در تاریخ شهریور ۲۲م, ۱۳۹۰ at ۱۱:۳۵ ب.ظ
سلام
زیبا بود
در تاریخ شهریور ۲۵م, ۱۳۹۰ at ۱۲:۴۳ ق.ظ
سلام
وبلاگ شیک و زیبایی دارین.. کلی خوشم اومد ..
ممنون
در تاریخ شهریور ۲۸م, ۱۳۹۰ at ۶:۲۷ ق.ظ
مرسی بارون، خیلی قشنگ بود!
خوشحالم که دوباره مطلب میذاری!
در تاریخ شهریور ۲۸م, ۱۳۹۰ at ۱۰:۲۶ ق.ظ
ye modat nabudi delam barat tang shode bud
در تاریخ شهریور ۲۹م, ۱۳۹۰ at ۸:۰۳ ب.ظ
ممنون از اظهار لطفت سیما جان
در تاریخ شهریور ۲۹م, ۱۳۹۰ at ۸:۰۴ ب.ظ
مرسی شازده کوچولو