تو

بیهوده تلاش نمیکنم …
دیگر هیچ تویی با من، ما نمیشود …
تو را، من “تو” کردم،
در همین چند خط عاشقانه؛
وگرنه تو همان “او”یِ دیروزی
این مطلب ارسال شده در روز سه شنبه, اردیبهشت ۲۱م, ۱۳۸۹ و ساعت ۹:۳۵ ق.ظ بوده و در دسته بندی نوشته های بارونی قرار دارد. شما میتوانید نظرات مربوط به این نوشته را از طریق لینک آر اس اس فید دنبال کنید.










در تاریخ اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹ at ۲:۴۳ ق.ظ
Vaghan behtarini :Xx
در تاریخ اردیبهشت ۳۱م, ۱۳۸۹ at ۴:۴۲ ب.ظ
خودم خواستم که تو باشی برام
در تاریخ خرداد ۱۰م, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۳ ق.ظ
چه خیال انگیز بود… آن احساس کردن ها …
یک هدیه ی جدید به من داده شد… ” یک آجر کریستالی ”
به «حقیقت» تجاوز شده است…
نیزه ام ( که همان ساز من است ) کجاست؟…
با آن ملودی های نابود کننده اش !
میخواهم به خانه ام برگردم