دنیا

tumblr_baroon_500

دنیا دو روز است.

آن روز که با تو نیست صبور باش

وآن روز که با توست مغرور نباش

زیرا هر دو پایان پذیر است

با استفاده از امکانات زیر ، این مطلب را به اشتراک بگذارید
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Mixx
  • Google
  • Gwar
  • MySpace
  • TwitThis
  • Yahoo! Buzz

 



این مطلب ارسال شده در روز شنبه, دی ۱۲م, ۱۳۸۸ و ساعت ۲:۲۷ ب.ظ بوده و در دسته بندی نکته های زندگی قرار دارد. شما میتوانید نظرات مربوط به این نوشته را از طریق لینک آر اس اس فید دنبال کنید.

مطالب مرتبط

یک نظر برای نوشته ' دنیا '

  1. علیرضا گفت :

    در تاریخ دی ۱۲م, ۱۳۸۸ at ۱۱:۲۱ ب.ظ

    دو روز مانده به پایان جهان تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت. خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت. خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سکوت کرد. به پر و پای فرشته و انسان پیچید. خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت. خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجده افتاد. خدا سکوتش را شکست و گفت: «عزیزم، اما یک روز دیگر هم رفت، تمام روز را بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی، تنها یک روز دیگر باقی است، بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن.» لابلای هق هقش گفت: اما با یک روز… با یک روز چه کار می توان کرد؟ خدا گفت: «آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند، گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نمی یابد هزار سال هم به کارش نمی آید. سپس سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: «حالا برو و یک روز زندگی کن.» او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید، اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لابلای انگشتانش بریزد، قدری ایستاد، بعد با خودش گفت: «وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟ بگذارد این مشت زندگی را مصرف کنم.» آن وقت شروع به دویدن کرد، زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویی، چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد، می تواند… او در آن یک روز آسمانخراشی بنا نکرد، زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد، اما… اما در همان یک روز دست بر پوست درختی کشید، روی چمن خوابید، کفش دوزکی را تماشا کرد،سرش را بالا گرفت و ابرها را دید و به آنهایی که او را نمی شناختند، سلام کرد و برای آنها که دو ستش نداشتند از ته دل دعا کرد، او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او در همان یک روز زندگی کرد. فردای آن روز فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: «امروز او درگذشت، کسی که هزار سال زیست»!

نظر دهید



جستجو