برای انسان، که زکات زنده بودنش مرگ است
از اولش هم فهمیدم. از همان روز اولی که دیدمش. نشسته بود و احمقانه به من نگاه می کرد. از آن نگاه ها که دلت می خواهد بزنی توی گوش طرف. اینجا کشتارگاه نیست. اتفاقا خیلی هم شیک و قشنگ است. گوسفندانش هم بع بع نمی کنند. آرام نشسته اند پشت میزشان و کار می کنند. گوسفندهای پروار بیچاره. همه مهربانند با گوسفندی که می خواهند سرش را ببرند اما اول بهش آب می دهند. همان طوری آرام آرام بهش نزدیک می شوند و کمی نوازشش می کنند. بعد کمی آب در حلقومش می ریزند و حیوان زبان بسته هم گمان می کند همه چیز روبراه است. بعد ناگهان می زنندش زمین و پشمهایش را می گیرند و گردنش را می گیرند بالا و لبه تیغ چاقو را می گذارند روی شاهرگش.
مثل همان روز ظهر که بردنم بیمارستان تا شکمم را پاره کنند و موجودی را از من بیرون بکشند و به سلامتی فتوحاتشان جشن بگیرند. من دولا دولا راه می رفتم و درد می کشیدم و می خندیدم. همه می خندیدند. مثل فاتحان سرزمینهای دوردست که نیزه به دست گرفته اند و یک پایشان را گذاشته اند روی سر قربانی و با نیشخندی عکس یادگاری می گیرند.
این داستان را خیلی وقت پیش در در روزنامه ای خواندم : من از میان آدمها می گذرم. من همه شان را نگاه می کنم. آن هم با دقت.من به آقای س هم نگاه می کنم. همان آقای متشخصی که اتاق دوتخته میخواست رزرو کند تا با همراهش چند روزی در دبی سر کند. و وقتی اسم همراهش را می پرسند طفره می رود. همسر آقای س چشمان آبی دارد. آبی به رنگ دریا. خودم دیدم. روز اولی که گذرنامه اش را آورد داد دست کارمند میز دست چپی تا برای خودش و آقای س و دختر و پسرش تور اروپا رزرو شود. اما آقای س فعلا دریا را رها کرده و در اتاق دو تخته ی هتل هال مارک دبی ماه عسل پنهانی اش را می گذراند.بابا کار میکند.بابا زحمت میکشد. بابا به فکر آسایش خانواده اش است! بابا برای تعطیلات خانواده برنامه ریزی میکند! بابا آزاد است هر کاری که دوست دارد بکند .بابا برای امام حسین هم عزاداری میکند! اجرای قوانین فقط برای خانواده اقای س اجباری است . اما آقای س از زندگی پنهانیش لذت میبرد. البته آقای س از زجر دادن خانواده اش هم لذت میبرد ).
من با خودم تکرار می کنم من خوبم. من خوبم. از شلوغی خیابان که رد می شوم. یا هنگامی که از فرط عصبانیت گوشی تلفن دو مرتبه از دستم می افتد و کاغذ هایم پخش زمین می شوند. یا وقتی که احساس می کنم از این بدتر نمی تواند باشد. یا وقتی که نمی دانم چه خواهد شد و نمی دانم چه خواهم کرد. من در تمام این حالتها مدام با خودم تکرار می کنم من خوبم. من خوبم..
برگرفته از نوشته های آهو
این مطلب ارسال شده در روز یکشنبه, شهریور ۱۰م, ۱۳۸۷ و ساعت ۳:۲۹ ب.ظ بوده و در دسته بندی نوشته های دوستان قرار دارد. شما میتوانید نظرات مربوط به این نوشته را از طریق لینک آر اس اس فید دنبال کنید.










