یادت بخیر
گاهی در برابرخاطرات توقف کن
و یادآور دوستیها باش.
شاید که سهم من از این تجدید خاطرات،
یک “یادت بخیر” ساده باشد…
گاهی در برابرخاطرات توقف کن
و یادآور دوستیها باش.
شاید که سهم من از این تجدید خاطرات،
یک “یادت بخیر” ساده باشد…
آدمهایی که شما را ترک میکنند
غریبههایی هستند که یک روز با شما آشنا میشوند
با افکارِ شما
با حرفهای شما
با دستهای شما
با رویاهای شما
با تک تک لحظههای شما
یک روز ناگهان حوصلهشان سر میرود
دلشان را
و دستهاشان را
و حرفهایشان را
و خوابشان را
پس میگیریند
و غریبههایی میشوند
با خاطراتی که پر میکنند
افکارتان را
دستهایتان را
خوابهایتان را
رویا ها
و تک تک لحظههایتان را
یک روز ناگهان حوصله ی شما سر میرود
غریبهای میشوید که خودش را ترک میکند
زنی را دیدم:
به دنیا آمد تا دختر کسی شود …
ازدواج کرد تا همدم کسی شود…
بچه دار شد تا مادر کسی شود…
برای همه کسی شد ، اما خودش بیکس ماند…!!!
عطرها بی رحم ترین عناصر زمین اند
بی آنکه بخواهی
می برندت تا قعر خاطراتی که
بـــرای فراموشیــشــان تــا پـــای غـــرور جنگیـــــدی !!
گاهی با یک قطره ، لــیوانـی لبریز می شود ..
گاهی با یک کلام ، قلبی آسوده و آرام میگردد ..
گاهی با یک کلمه ، انسانی نابود می شود ..
گاهی با یک بی مهری ، دلی میشکند….
مراقب ِ بعضی یک ها باشیم !
در حالی که نـاچیـزند !
هـمه چــیـزنـد !!!
زن بودن کار مشکلی ست؛
مجبوری به مانند یک بانو رفتار کنی،
همانند یک مرد کار کنی،
شبیه یک دختر جوان به نظر برسی،
و همتای یک خانوم مسن فکر کنی.
…
تن داده ام
به حاشیه ی ندیدنت
با دلی گرفته
و چشمانی
در انتظار گنجشک ها
مرا با بهار آشتی بده
به اندکی جوانه
دلخوشم
….
ماه را پهن می کنی زیر پاهایم !
ستاره را سنجاق می کنی به موهایم !
و…
تابستان نگاهم سوت می زند :
من
هنوز و همیشه
دوستت دارم
by rosa
اسکارلت ، من هیچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زیاد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فریب بدهم که این ظرف شکسته همان است که اول داشته ام .
آنچه که شکست شکسته و من ترجیح می دهم که در خاطره خود همیشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااینکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببینم.
چه تلخ محاکمه می شود
زمستان
که برای جان دادن به درخت
جان می دهد
و چه ناعادلانه کمی انطرفتر
همه چیز به اسم بهار تمام میشود…
دارم دور می شوم
داری دور می شوی
دور می شوم
دور می شوی
باد دستم را تکان می دهدو
تو دست تکان می دهی
- دور دست ها
تو را دور می کنند -
تو هی دست تکان می دهی !
بگو چگونه نگاهم را
از جاده ای بردارم
که نیمه ی مرا در خودش پیچیده است ؟
و کسی که چشمش را روی صورتم بست
هرگز ندید
جاده ای را
که با شکم بر آمده اش
هی دور خودش پیچید و
خیابان ریخت میان ما
و توهم ناباوری با چه سرعتی به من برخورد می کند
که فاصله
چه دردها که نمی کشد
که فاصله
چه کارها که نمی کند
که فاصله
به دوری ات قسم
جدایی مان را از دو طرف درد می کشد .