دلتنگی
دلتنگی
خیابان شلوغی است
که تو در میانهاش ایستاده باشی
ببینی میآیند
ببینی میروند
و تو همچنان
ایستاده باشی
دلتنگی
خیابان شلوغی است
که تو در میانهاش ایستاده باشی
ببینی میآیند
ببینی میروند
و تو همچنان
ایستاده باشی
بیش از آنکه دستهای درخت به نور برسد
پاهایش تاریکی را تجربه میکند،
گاهی برای رسیدن به نور
باید از تاریکی عبور کرد
…
راه از باریکی ، دیگر نیست شده
ایستگاه دلم
برای تنگ شدن دیگر جا ندارد
باید امشب سوار اولین قطار شوم
به مقصد آغوش تو
دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . . . .
هوای پاییز
زوزه ی کلاغان وحشی
در مسیر باد
به گمانم
خبرهای خوشی در راه است !
هوا بوی سیب می دهد
بخاطر بسپاریم حضور هیچ کس در زندگی ما اتفاقی نیست،
خداوند در هر حضوری رازی را برای کمال ما پنهان کرده است،
خوشا به حال ما اگر آن راز را در یابیم
روزهایم خسته و بی رمق می گذرند
و …
با خود کودکی های دخترکی را می برند که عجیب داردخواسته و نا خواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد …
دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد : پاهایش را بگذارد روی زمین! …
کمتر سادگی کند!
حواسش بماند که … اینجا مدینه ی فاضله نیست !
دارد یاد می گیرد کم کم زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد !
می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد ! …
دست ها گاهی طوری رفتار میکنند که انگار عضو جدایی از بدن آدم هستند!…
دست ها عاشق میشوند …
دیوانه میشوند …
دلتنگ میشوند …
دست ها حتی گاهی از غصه میمیرند