زندگی

زندگی آن چه را که می خواستم به من داد
و در ضمن به من فهماند که آن چیز اهمیتی نداشت

زندگی آن چه را که می خواستم به من داد
و در ضمن به من فهماند که آن چیز اهمیتی نداشت

تورا آرزو نخواهم کرد ،
هیچوقت !
تو را لحظه ای خواهم پذیرفت
که خودت بیای
با دل خود ،
نه با آرزوی من

حالم بد است
دیوار ها
تعادل شان را
از دست داده اند
همیشه فرصت افتادن هست
همیشه فرصت در خاک غلت زدن
همیشه فرصت در جوی پر لجن دراز شدن
همیشه فرصت مردن
همیشه فرصت کمی از دست های تو اما برای من
چقدر کم است

عادت کرده ام مشکلی که برایم پیش بیاید تقصیر را بیندازم گردن “تو”
بگویم، اگر “تو” بودی این اتفاقات نمی افتاد.
ولی نیستی.

از دوردست ِ من بیا
تا پیش ِ پای تو بنشینم
و
در نگاهت ببینم
دنیا به جز سیاه
چه رنگیست؟

تجربهام حکم میکند وقتی کسی با تمام قوا میکوشد به چیزی برسد، نمیتواند.
و وقتی با همهی توان از چیزی میگریزد، معمولا همان سر راهاش سبز میشود.

روزها پر و خالی میشوند
مثل فنجانهای چای در کافه های بعدازظهر
اما
هیچ اتفاق خاصی نمیافتد
این که مثلا تو
ناگهان
در آنسوی میز نشسته باشی

هیچ می دانستی
زیباترین عاشقانه ای که برایم گفتی
وقتی بود
که اسمم را با «میم» به انتها رساندی.

امروز به پایان میرسد
از فردا برایم چیزی نگو !
من نمیگویم :
” فردا روز ِ دیگریست ”
فقط میگویم:
” تو روز ِ دیگری هستی … ”
تو “فردایی ”
همان که باید به خاطرش زنده بمانم …

رابطه یعنی یه حرکت آهسته و پیوسته…
کنار هم بودن ما
مثل صاعقهست : کوتاه، پر نور، شگرف و منقطع